تبليغاتX
اشاره کن به قلم تصویر مرگ و بکشه ______

اشاره کن به قلم تصویر مرگ و بکشه ______

جریان چیست که هیچ وقت جسد آنهایی که ادعا دارند برای ما می میرند پیدا نمی شود_________!!?


با تشکر از زحمتای فراوان پسر خالالم نیما دوسان لوگوی منو تو بلاگتون بزارین و خبر بدین تا لوگوتون رو قرار بدم ممنونم
نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط سحر دختری از تبار خستگی|

ما پیغام دوست داشتنمان را با دود بهم میرسانیم؟..

نمیدانم آن سو برای تو تکه چوبی هست!؟این را بدان که من در این

سوجنگلی را به آتش کشیده ام..!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط سحر دختری از تبار خستگی| |

تو جسمت را ب خاک سپردی و من روح و جانم را



پس فرق میان ما چیست که همه برای تو فاتحه میخوانند!
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط سحر دختری از تبار خستگی| |


تلخ ترین قسمت زندگی اونجاست که آدم به خودش میگه :



چی فکر میکردیم و چی شد...!
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط سحر دختری از تبار خستگی| |

نگفتم زندگی من چشاته؟

       توان دست و پاهام تو صداته؟

               نگفتم تو نباشی من میمیرم؟

                           تمام دلخوشیم خندیدناته؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط سحر دختری از تبار خستگی|





میرقصم حتی در دیسگویی که تو, توو بلغ یکی دیگه مست کنی!




روزی چشم هایم خدایت بود

                           اما امروز از کنار خدایت بیخیال میگذری

                                                                 چه رسم مسخره ایست روزگار




دیروز خیس شدن زیر باران را با تو تجربه کردم شیرین بود


اما نمیدانم باران امروز و فردا و فرداها را چه کنم...!



اگه قلمم و دوس داشتین نظر بدید
...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط سحر دختری از تبار خستگی| |

یکی ب من بگه چرا عکس نمیتوونم بزارم هر کاری میکنم عکس میپررررررررررررهههه کمک رفقا

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط سحر دختری از تبار خستگی| |

سقوط میکنم در سکوتی عمیقتر از شب ..............ومیشکنم در حبابی به وسعت فریادفرو میروم در لاک بیکسی هایم..........و پر میگیرم از حضوری ک هیچگاه ظهور نخواهد کرد...     .................... شاید این داستانه کل من باشد................................
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط سحر دختری از تبار خستگی| |

کمـــی خسته تر از همیشه ب دنبالت میـــگشتم


نـــت هایی که روزی در اوج احساس برایم گفــــتی دیگر روی سیم های گیتار نمیشیند


نمیدانم این روز ها ســـــــیم های گیتار کوک نیس یـــا


 احساس من در نـــــــبودت خاک شــــده است


 هر چه هست فقط ایــــن را میدانم


 که این روزا ها خسته تر از همـــــیشه بــــدنبالت میگردم...


کاش بجای این سکوت صدایت بود و به این دلتنگی کشنده جان میداد


شاید باید گیتار را بشکنم شاید این گیتار است که تورا در خاطرم زنده کرده است


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط سحر دختری از تبار خستگی| |

قاب چشمانم را دوخته بودم به پینه ی سپید رنگ دیوار

موریانه ی افکار...مغذ پوسیدام را میجوید

ورق ها را چیده ام ...چه فال نامه نهضی!

شاه دل کنار بی بی سیاه نشسته است

صدای زنگ تلفن میاید

پیغام از کیست...

سلام زنگ زدم بگم فلانی رو با یکی دیدم...!


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط سحر دختری از تبار خستگی| |

Design By : Mihantheme